خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی آگهی رایگان بلیط هواپیما قیمت گوشی تعمیرات موبایل مشاوره تحصیلی مجله اینترنتی مگیتو
بستن تبلیغات [X]
یک روز به شیدایی
یک روز به شیدایی

آن وقت ها که بچه بودم عصر هایی که خانه ی بی بی بودیم ، وسط بازی نفس نفس زنان می دویدم توی مطبخ !

بی بی بدون استثناء هر دفعه مشغول کاری بود . اصلا یادم نمی آید یک بار بی بی را بیکار دیده باشم .

آنوقت ها که هنوز پاف نبودم ! یک شین کوچولوی گرد و قلمبه که فرق وسط باز می کرد و لپ هایش همیشه ی خدا سرخ بود .

بی بی می پرسید ؛ چده ننه ?

می‌گفتم ؛ دلم درد میکنه مامان عسل ( بی بی ام را در کودکی اینطور صدا می کردم ) .

انگشتان بلند حنا بسته اش را روی موهایم می کشید و برایم یک لیوان خاکشیر درست میکرد ، خنک و شیرین ،

یک حمد شفا هم میخواند و فوت میکرد به سرو صورتم و میگفت ؛ خوب شدی ، بخور و برو پی بازیت .

بی بی خوب میدانست دل دردی در کار نیست ، دلم فقط می خواست او حواسش به من باشد ، من هم میدانستم که بی بی هیچوقت به رویم نمی آورد . میدانستم که او هم دوست دارد این بازی را .


این داستان هرعصر تابستان تکرار میشد و من هر بار با معجزه ی مهربانی بی بی ، خوب تر از قبل می شدم و می رفتم پی بازی ام .


بی بی الان خودش درد دارد ...

من دورم از او ، حتی نمیتوانم یک لیوان آب بدهم دستش .

اما

دلم میخواست پیش او بودم و می‌گفتم بی بی ، دلم درد میکند ، از آن دل دردها نه . آنها خوب بود . طعم شیرین خاکشیر هایت را میداد .

این دل الان درد دارد و هیچ چیز آرامش نمیکند .

این دل از بس تنگ شده ، تنها مانده ، غصه خورده ، آه کشیده ، بسته شده ، کنده شده ، بسته شده ..... درد دارد .

بیا ، بیا انگشت های حنا بسته ات را بگذار روی سینه ام ، حمد شفا بخوان برایم ، شاید این دل ، دل شود و من بروم پی بازی ام ....





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 152 ،

بیا باهم قدری پیاده راه برویم. قدمهایت را کوچک بردار ،بگذار کمی دیرتر به خانه برسیم جان من! قدم های کوچک من فرصتی است برای مرور خودمان و البته قدمهای بزرگ توست که ما را همیشه به مقصد میرساند.
یادت هست،سه شنبه بود ،دلیل دوستداشتنهایم را پرسیدی :خودت را...علیرضا و چند نفر دیگر. خیلی فکر کردم مثلا اینکه علیرضا را به خاطرشفا فیتش دوست دارم ،از پشت چشمهای شیشه ایش میتوان دلش را دید.
و فاطمه را به خاطر مشاوره هایش دوست دارم،زندگی کردن را خوب بلد است.
و تورا...
راستی این خرده استدلال ها دوست داشتن را حقیر نمیکند؟ بیا در کوچه بعدی کمی خدایی کنیم.دوست بداریم آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشیم،کاری که خدا با ما میکند




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 147 ،
من هیچوقت تصور لذتبخشی از موتور و موتور سواری نداشتم . در خیالاتم همیشه دستت را گرفته ام و فرسنگ ها راه رفته ام . نه خسته شدم و نه پاهایم ذق زد. بی وقفه هم حرف زدم . اما روز های عاشقانه ی من و تو خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنیم دستخوش سختی های حال گیر شد و چشم چموش روزگار را به دنبال خودش کشاند. حالا روزهاست که در خود فرو رفته ایم و نگاه آدمها به من و تو زیر نویس دارد ... که چه می کنید با اینهمه گرفتاری ؟! روزهاست که روزهای پرالتهاب را به امید بی دردسر شب شدن می گذرانیم و شب در هیایوی افکار بی سر و ته غرق می شویم .خدا را شکر که تو را مرد با احساسی آفرید. مردی که میان اینهمه فشار ، عشق را از یاد نمی برد. دوستت دارم از زبان و نگاهش نمی افتد. مردی که حضور غروغروی مرا ، نجات بخش روزهای سخت زندگی خطاب می کند.من اما در برابر تو که زلالی و پاکی عشقت آنقدر بی شائبه و دوست داشتنی است ، خیلی بد کرده ام . برای زن ، بی حوصلگی گناه بزرگی است. اینکه پیشنهاد قدم زدن زبر باران را رد کنم چون بدون یک قدم پیاده روی پاهایم ذق می زند . اینکه ذهنم خالی از حرفها باشد بدون اینکه در طول روز حرفی زده باشم گناه بزرگی است . می دانم ...
من هیچوقت تصور لذت بخشی از موتور و موتور سواری نداشتم اما حالا زودتر از تو پای موتورمان می ایستم . برای اینکه دنیا از روی موتور ، آنهم پشت سر تو تفاوت دارد.دنیا خیلی قشنگتر می شود وقتی دستم روی شانه ی تو باشد و یکی یکی ابرها و درختان از بالای سرمان رد شوند . انگار که مرا می بری به انتهای این روزها . به ابتدای جاهای خوب زندگی . به چشمه ی آبی که دو طرفش نشسته باشیم و تو برایم شعرهای عاشقانه بخوانی و من مثل همیشه از شنیدن نجواهای عاشقانه ات مست شوم ...روی موتور و پشت سر تو که باشم بی توجه به تمام نشدن ها ، نرسیدن ها ، نمی توانی های آدمها فقط و فقط به شانه های تو ، به استقامتشان هر بار و هزار باره ایمان می آورم .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 148 ،

فکر کن آدمی باشه که دوستش داری . دوست داشتن واقعی .

لحظه هات از اسم و حضورش پر شده و انقدر خواستنی باشه که دلت بخواد توی یه صندوقچه ی آهنی قایمش کنی مبادا گم شه !

بعد

کمی بعد

وشاید خیلی بعد تر

میفهمی که دلش به رفتنه

در بهترین شرایط ممکن که نه ناراحتی بوجود اومده باشه نه هیچ چیز دیگه .

فقط فهمیده که باید بره تاحال بهتری داشته باشه .

اینجور وقتا میتونی بپیچی به دست و پاش ، مانع بشی، هزار و یک دلیل بیاری که نرفتنی بشه ، رژه برید روی اعصاب هم ، آخرش از هم خسته بشین و هر کدوم از یه طرف راهتونو بکشید برید با قیافه ی حق به جانب که چرا یه ذره درکم نمیکنه

وته ته دلتون غصه رسوب کنه و هزار تا ای کاش .....


یا میشه به همون اندازه که بودنش برات مهمه ، خوشحال بودنشم برات مهم باشه ، بغلش کنی ، چند بار دستتو بزنی روی شونه ش و بگی

تو خوب باشی منم خوبم ...

یواشکی عطر تنش و به حافظه ت بسپری برای روزایی که قرار بود مبادا باشه .

کمکش کنی جمع و جور بشه ، همه چیزو ببنده اضافه ها رو بریزه با ارزشها رو ببره .

خودت بدرقه ش کنی خودت پشت سرش آب بریزی خودت پشت سرش اشک بریزی

بذاری تمام کنه

و خودت تمام شی


رهات کرد که بره و تو هم رهاش کردی که راحت تر بره

خوب رها کردن خودش یه تیکه ی مهم از دوست داشتنه .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 142 ،

توی حیاط دانشکده راه می رفت و با خودش فکر میکرد، چرا از مردهایی که دوستش داشتند فرار میکرد؟

چرا هرکه اسیرش بود را پس میزد؟

چرا تا میدید رابطه ای، به عشق ختم میشود دوست داشت نباشد؟

چرا از هرچه سلام و علیک که بوی ابراز علاقه می داد می گریخت؟

چرا هر مرد عاشقی را که می دید حسرت می خورد؟

چرا فراموش میکرد بودند مردهایی که عاشقش بودند؟!

چرا فراموش میکرد مردهایی برای اون جان میدادند! رگ میزدند! بالای پل میرفتند! مست میکردند؟!

چرا فراموش میکرد او هم عاشق سینه چاک داشت؟

به اینجا که میرسید بغض میکرد

کار هر باره اش بود

چرا خودش عاشق شد؟ چرا جان داد؟ چرا قرص خورد؟ چرا ...

اینهمه قلب برای او طپیده بود! دست ردش را روی همه شان زد و در عوض، قلبش برای کسی میطپید که نمیدانست از عشق چه کسی ضربان می گیرد! حتی نمی دانست اصلا دیگر میطپید؟

چند وقت بود که دیگر حس عاشقانه نداشت؟

اصلا آن طپیدن ها عشق بود؟ یا طبق نظر دکتر، بیماری ای که با چند تا پرانول آرام میگرفت؟!

که اگر عشق بود نباید با مسکن آرام میشد

عشق لیلی ما را مجنون کرده بود! شاید هم سادیسم گرفته بود!

خوشش می آمد که عاشق کند

که بسوزاند

که آتش بکشد

به انتقام آنهمه عشقی که در اوج بهاری بودنش نثار کوه یخی کرد که برای ذوب کردنش، خودش هم سرد شد !

مدتها بود آتش فشان قلبش یخ بسته بود!

شاید هم برای گرم شدن بود که دیگران را به آتش میکشید! کسی چه می دانست؟


نمیشود همین طوری شورای پزشکی گذاشت و حکم جنون داد!


چقدر دلش یک تخت از آن بیمارستان های پنجره نرده دار، میخواست !

چند سال بود که دلش یک هفته مرخصی در هتل بیمارستان را میخواست !

چقدر هر وقت حالش ...

نه نباید دوباره توی این فضا غوطه ور میشد، نه!

به روانکاوش قول داده بود

فکرهایش را جمع کرد و به خودش مسلط شد.


اه! باز این همکلاسی مزخرف!

"خانم ... ببخشید براتون کتاب جدید التالیف بحث جلسه ی قبل رو آوردم، حوصله دارید بخونیدش؟"


حس کرد سردش شده، شاید باید این یکی را هم میسوزاند!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 147 ،
دختر توی فیلم گفت-آدم تا بغضش نشکنه نمی تونه حرف بزنه
و من دلیل لال بودنم را پیدا کردم!
دختر توی فیلم دیگر نگفت برای شکسته شدن این بغض باید چه کرد..اما نقش مقابلش توی بغلش بغضش شکست و حرف زد
عمه خانوم آخر مراسم ها رو به خانوم ها می کرد و می گفت -لال از دنیا نری صلوات!
و من فکر میکردم کسی که دارد از دنیا می رود چه فرقی می کند بتواند حرف بزند یا نتواند؟گفتم شاید کسی که دارد می میرد یعنی وقتی اجل را بالای سرش می بیند باید داد بزند تا کسی به دادش برسد تا این سفر آخرت را به تعویق بیندازد تا با داد و بیدادش اهل خانه را خبر کند که آمده اند ببرندش .فکر می کردم عمه خانوم راست می گوید چقدر لال از دنیا رفتن بد است و تند تند صلوات می فرستادم.
حالا دیگر عمه خانوم نیست..وقت مردنش بالا سرش بودم یعنی چندین روز بالا سرش نشستم تا می توانستم تنهایش نمی گذاشتم .اخر لال شده بود.می ترسیدم نباشم و اجل بیاید دنبالش بعد عمه خانوم که نمی توانست صدایم بزند.عمه روز های آخر فقط زیر گلویش را می مالید و من فقط زیر گلویش را می مالیدم..
از دیشب حرف دختر توی فیلم در مغزم وول می خورد بالا و پایین میشود.
من می گویم عمه خانوم می خواسته حرف بزند اما بغض راه گلویش را بسته بود..برای همین گلویش را می مالید .و بغض قطره قطره آب میشد واز گوشه چشمش میریخت .دیشب فکر کردم چقدر بد است آدم تمام عمرش لال باشد و لال بمیرد..نه اینکه زبان نداشته باشی.نه درد وقتی که زبان یا صدا نداشته باشی خیلی کمتر از وقتی است که زبان و صدا داشته باشی تازه کلی هم حرف برای گفتن داشته باشی اما لال بشوی یا لالت کنند.تازه این که لالت کرده باشند خیلی بیشتر درد دارد تا اینکه خودت لال شده باشی.یعنی یک دردی گوله شده باشد و روی تار های صوتی ات خواب رفته باشد آن وقت تو هی لب بزنی که چیزی بگویی..اما تا آن لعنتی نشکند نتوانی حرف بزنی..فریاد بکشی.
دیشب برای اینکه لال از دنیا نروم..لال از دنیا نروی خیلی فکر کردم. می دانی اصلا خوب نیست با یک بغض سنگین که پشتش خروار خروار حرف منتظر سرازیر شدن است برویم آن دنیا..فکر کن خدا بگوید چه خبر؟بعد ما هی گلویمان را بمالیم تا بغض نرم شود آب شود از چشممان شتک بزند..
پس برای اینکه لال از دنیا نروی..لال از دنیا نروم بیا کاری کنیم.



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 179 ،


عروسک ها ،این بازیگران خاموش کودکی! جانوران بی جانی که هرکدام سرنوشت عجیبی دارند. بغل کردن ها ، خاله بازی ها ، سناریو های کودکی را انگار در چشم بی جانشان فرو کرده اند . عروسک ها کثیف می شوند ، پاره می شوند ، گم می شوند به همان سرعتی که کودکی ما در هزار توی زمان گم می شود.

گاهی بی جان می افتند گوشه انباری و سال ها به یک نقطه خیره می شوند . و گاهی این گوشه اصابت شده از نگاه ترسناکشان چشم ِ تو است. بازیگر نقش اول تمام فیلم های دهه اول زندگیت ، حالا زشت و کثیف و شاید پیر خیره خیره نگاهت می کند . نگاه گرم و دلبرانه ی سال ها قبل تبدیل می شود به یک نگاه سرد توام با تنفر. عروسک ها پیدا می شوند ، تمیز می شوند ، دوخته می شوند اما هرگز مثل روز اول دلبری نمی کنند. آنها سال ها زیر رگبار فراموشی ما مرده اند. به جبران فراموشی ، اینبار می نشانی اش روی تاقچه ، گلدان ِ خاک گرفته ، که سرنوشتی شبیه به او دارد را تنگش جای می دهی ، تا با هم تا آخر دنیا یک دل سیر حرف بزنند و از بی وفایی ِ آدم ها بگویند. هر وقت هم خسته شدند سرشان را بگذارند روی شانه ی هم و آرام بخوابند.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 127 ،
2015-08-02

روبروی آینه می ایستم. دستی بر صورتم میکشم. دیگر صورتی نیستم. رژ گونه را برمیدارم و روی گونه هایم میکشم. صورتی میشوم. لبهایم رنگشان را از دست داده اند. رژ صورتی رنگی رویشان میکشم. الان دیگر 32 ساله بنظر نمی آیم. بیشتر شبیه به 31 ساله ها شده ام. چشمهایم را گشاد میکنم. این آینه از آن آینه هاست که صورت را دراز نشان میدهد. یا شاید هم این لپها که آب شده صورتم را دراز کرده اند. لبخند میزنم.میخواهم لپهایم بپرد بالا. کمی صورتم دراز نباشد. موبایل زنگ میخورد. این استاد راهنما هم دست از سر من برنمی دارد. گوشی را برمیدارم جواب میدهم. صدایش را بالا برده و دارد غر میزند. پرت و پلا میگوید. تمام ناراحتی اش از آن امتحان جامع لعنتی است که من ریز نمرات را از کارمند آموزش بدون اجازه مدیرگروه گرفتم و دستش رو شد که به من ماکسیمم نداده در حالیکه مثل سگ دروغ گفته بود. ضربان قلبم تند میشود. چقدر دوست دارم به او حرفهای رکیک بزنم. بدون اینکه خداحافظی کند قطع میکند. به آینه نگاه میکنم الان شبیه به 33 ساله ها شده ام. مداد سیاهرنگی برمیدارم و توی چشمهایم میکشم. کمی پررنگ تر میشوم.به مراسم برادرم فکر میکنم که عروس جدید ما 7 قلم آرایش کرده بود و این فامیل بدتر از عروس ما، کلی به من غر میزدند. انگار که تقصیر من بود. آنروز رفتم جلو و به او گفتم که انگار نمیداند میخواهد به کجا برود. همین جمله کافی بود تا یک دستمال بردارد و آرایشش را کمی کمرنگتر کند.

منٍ در آینه اخم کرده است. خط وسط ابرویش تا بالای پیشانی رسیده. آن روز که دوستم میخواست بوتاکس کند خیلی تلاش کرد که مرا هم تشویق کند و من در جواب گفته بودم که هرگز چنین کاری نخواهم کرد. باید روی پیشنهادش فکر کنم. دستی بر روی ابروهایم میکشم. یاد ناظم دبیرستانمان می افتم. آن بالا ایستاده بود و به همه نگاه میکرد. ما همه صف گرفته بودیم و آفتاب ساعت 7 صبح مثل آفتاب ساعت 12 ظهر شده بود و بیوقفه میتابید. ناظم میکروفن را گرفت و گفت: شما...شما که صف سوم ایستادی.. ابروهات پیوندیه! بیا نرمش صبحگاهی رو اجرا کن. منظورش من بودم.حالا باید توی ابروها مداد بکشم تا جاهای خالی را پر کند. دستی روی بینی ام میکشم. نیمرخ به آینه نگاه میکنم.اینطور قشنگتر است. موهایم دیگر مثل 18 سالگی پریشان نمی شود. یک تکان به سرم میدهم و موهای سفید روی گوشم میزند بیرون. باز هم شبیه به 32 ساله ها شدم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 138 ،


نمی توانست بنشیند و تکیه اش را به دیوار بدهد،حتی نمی توانست راه برود،روی شکمش دراز کشیده بود و می خندید.مادرش باد کولر را روی کمرش تنظیم کرده بود و به زخم های پشتش روغن زیتون می مالید و اشک می ریخت.انگشتان مادرش که می رفت روی ضربه های شلاق ؛ابروهایش را بهم گره میزد و به سختی می خندید.

گفتم :اگه دلت میخواد گریه کن..منم وقتایی که درد دارم اشک میریزم.

گفت:نمی تونم.نمیشه که واسه هر چیزی گریه کنم ..مرد درد رو باید قورت بده !

به بریدگی کوچک روی انگشتم نگاه میکنم که دیشب چقدر به خاطرش گریه کردم و دلم میخواست با بغض به همه نشانش بدهم .انگشت مجروحم را لا به لای دیگر انگشتانم مخفی میکنم .سعی میکنم لبخند بزنم و از اینکه زن هستم خوشحال باشم اینکه میتوانم برای هر چیز کوچکی گریه کنم و دردم را به زور خنده قورت ندهم خیلی خوشحالی دارد..خیلی.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 137 ،

کتری که به قل قل افتاد ، شعله را خاموش کرد .

چرخی زد و دامن گل گلی اش دور پاهایش رقصید .

شیشه های کوچک را از داخل کشو بیرون آورد .

یک لیوان آب جوش ، یک عدد هل سبز ، چند گلبرگ گل سرخ، یک تکه چوب دارچین ، کمی گل گاوزبان و اسطوقدوس ، چند پر بهارنارنج و کمی عسل ...

نعلبکی را وارونه روی لیوان گذاشت تا با حرارت خودش دم بکشد .

لیوان را گذاشت روی میز و صندلی را کشید عقب و نشست .

با انگشت اشاره دور تا دور نعلبکی را لمس می کرد .

انگشتش گرم و گرم و گرمتر می شد .

چشمهایش بی رمق بود . خواب آلود و غمگین ....

با خودش فکر میکرد ، از همجواری آب و حرارت و طعم وعطر های دلپذیر ، انتظار چه معجزه ای میتواند داشته باشد ?


از پشت میز بلند شد .

یک لیوان بزرگ دیگر برداشت .

باز هم آب جوش ، یک عدد هل سبز ، چند گلبرگ گل سرخ، یک تکه چوب دارچین ، کمی گل گاوزبان و اسطوقدوس ، چند پر بهارنارنج و کمی عسل ...

صورتش را به لبه لیوان نزدیک کرد .

از حرارت آب جوش لب هایش به گز گز افتاد .

احتیاط کرد مبادا رد ماتیک صورتی اش لبه لیوان بنشیند .

آهسته یک جمله ی کوتاه را زمزمه کرد . لبخند کوچکی زد و

با سرعت نعلبکی را وارونه روی لیوان گذاشت .


چند دقیقه بعد از نوشیدن دمنوشش ، لیوان دوم را روی میز مطالعه گذاشت .

_ من میرم بخوابم . شب بخیر

_شب بخیر



خانه تاریک و ساکت بود .

عینکش را برداشت . ته ریش زبرش را مالید و دهن دره ای کرد .

چشمهایش بی رمق بود . خواب آلود و غمگین و خسته ...

نگاهش که به لیوان افتاد تازه یادش افتاد چه بی اراده جواب داده ؛ شب بخیر

یک نفس همه را سر کشید .

چیزی توی وجودش جاری شد .


زن روی تخت خواب آرام خوابیده بود .

مرد بی سر و صدا بالای سرش آمد .

صورتش را به صورت او نزدیک کرد .

لب هایش به گز گز افتاد .

آهسته یک جمله ی کوتاه را زمزمه کرد .

زن لبخند کوچکی زد و

مرد موهایش را بوسید .


یک جمله ی ساده حال هر دوی آنها را بهتر کرده بود ......




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 143 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3567
  • بازدید امروز :8
  • بازدید دیروز : 7
  • بازدید این هفته : 89
  • بازدید این ماه : 214
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه